فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

171

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ب الباء ب - حرف دوم از حروف مبانى است و از حروف شفوى مىباشد و در حساب جُمَّل عبارت از عدد ( 2 ) است . ب - حرف جَرّ است و از معانى آن : ( 1 ) الْصَاق است مانند « امْسَكْتُ بِالغُلامِ » ، ( 2 ) استعانه است مانند « كَتَبْتُ بِالْقَلَم » ، ( 3 ) مصاحبه است ماند « اذْهَبْ بِسَلامٍ » و « بِمَا فِيهِ » ، ( 4 ) ظرفيّه است مانند « سَارَ بِاللَّيلِ » ، ( 5 ) بدل است مانند « بَاعَ الكُفْرَ بِالإيمانِ » و « هَذا بِذاكَ » ، ( 6 ) تَعْدِيه است مانند « ذَهَبْتُ بِه الى الْبَيتِ » ، ( 7 ) قَسَم است مانند « بِاللَّهِ » ، ( 8 ) سَبَبيَّة است مانند « لَقيتُ بِزَيدٍ الاهْوَالَ » يعنى به سبب زيد سختيها كشيدم و « بِحَيثُ انَّ » : زيرا كه . . . ، ( 9 ) تأكيد و زائد است كه در خبر ( كانَ ) منفى مىآيد چه در لفظ و چه در معنى ، و نيز در خبر « لَيْسَ » و « مَا » ى مُشَبَّهَه به ليس ، و نيز در فاعل « افْعِل » از فعل تعجب ، و همچنين در تأكيد به ( النّفس و الْعَيْنِ « ، و نيز در مفعول و فاعل » كَفَى « مانند » كَفَى بِاللهِ دَليلًا « و بعد از ( اذَا ) ى فجائيّة مانند » خَرَجْتُ فَاذَا بِزَيدٍ فى الطَّرِيق « و در حال كه عامل آن منفى باشد مانند » ما رَجَعْتُ بِخائبٍ « مىآيد كه در همه‌ى اين موارد ( بِ ) زائده مىباشد ، و گاهى بمعناي ( عَن ، عَلى ، الى ) نيز آمده است . بَاءَ - يَبُوءُ [ بوأ ] اليه : بسوى او برگشت ، - هُ و بِهِ : او را برگردانيد ، - بِالْحَقِّ اوْ بِالذَّنْبِ : به حقيقت يا به گناه اقرار كرد ، - بِالْخَيبَةِ وَالْفَشَل : ناكام و نااميد شد ، - بَوَاءً فُلانٌ بِفُلانٍ : فلانى به خون فلانى كشته و قصاص شد . فعل امر اين فعل ( بُؤْ ) مىباشد و تعبير « بُؤْ بِهِ » به معناى باش تا به خون او قصاص شوى مىباشد . الباءَة - [ بوأ ] : خانه ، محيط زيست . البائِت - [ بيت ] : غذا يا شير يا آب كه يكشب بر آن گذشته باشد . البائِخ - [ بوخ ] : فاسد ، گنديده ، بى مزه . البِائِد - [ بيد ] : نابود شده ، هلاك شده ، از ميان رفته ، گذشته . البائِر - ج بُؤر [ بور ] : زمين باير كه بى آب و گياه است ؛ « حَائِرٌ بائِرٌ » : مرد حيران و سرگردان كه از هيچكس شنوائى نداشته و به هيچ چيز گرايش ندارد . البائِس - ج بُؤْس [ بأس ] : بى چيز و بينواى اندوهگين . البائِض - م بائِض ج بَوَائِض [ بيض ] : اسم فاعل است از ( بَاضَ ) . البائِع - ج باعَة [ بيع ] : فروشنده . البائِقة - ج بَوَائِق [ بوق ] : شرّ ؛ « رَفَعْتُ عَنْكَ بَائِقَةَ فُلانٍ » : شرّ فلانى را از تو مرتفع كردم . بلا و آفت . البائِنة - [ بين ] : آنچه از مال و جهاز كه زن بهنگام ازدواج با خود مىآورد . بابَ - - بَوْباً [ بوب ] لهُ : دربان او شد . الباب - ج أَبْواب و بِيبَان : در ، درب ، دروازه ، جاى داخل شدن ، - مِنَ الْكِتَابِ : آغاز فصلهاى كتاب ؛ « عَلَى الأَبْوَابِ » : آنچه كه قريب الوقوع باشد ، حادثه‌اى كه در كمين باشد ؛ « فَتَحَ بَاباً جَديداً » : روش نوينى كشف يا اتخاذ كرد ؛ « فُتِحَ بَابٌ » : راهى باز شد ؛ « قَفَلَ بَابَ الشّيءِ » : كار را به پايان رسانيد ، امر را به اجرا درآورد ؛ « مِنْ بَابِ الفَضْل » : از راه نكوئى و بزرگوارى ؛ « مِنْ بَابٍ اوْلَى » : از نظر اولويّت و شايستگى ؛ « فِي هَذَا الْبَابِ » : در اين باره ؛ « مِنْ بَابِ الصُّدْفَة » : ناخودآگاه ، ناپايدار ؛ « مِنْ بابِ الضَّرُورة أَن » : لازم است كه . . . ، ضرورت ايجاد مىكند كه . . . ؛ « فرِيد فِى بَابِهِ » : در نوع خود بى همتاست . البابا - ج بابَوَات : پاپ اعظم كه رئيس كليساى كاتوليك در جهان است - اين واژه لاتين است - پدر . بنا به گفته‌ى فرزندان . البابَة - ج بَابَات [ بوب ] في الحساب و الحدود : پايان و نهايت ، شرط ، صِنف ، گونه و نوع ، خوى و خصلت ؛ « هَذَا شَيءٌ من بَابَتِكَ » : اين چيز براى تو سودمند است . بابِل - نام شهرى است باستاني در قسمتهاى مركزى كشور عراق كه بر آن ( ارْضُ شِنْعَار ) اطلاق مىشده و در آن نواده‌هاى نوح پيغمبر مىزيستند و خداوند زبان آنها را در هم آميخت و گسترده كرد . البابِليّ - افسونگر ؛ « عُيونٌ بَابِليّة » چشمهاى افسونگر . البابُوج - ج بَوَابِيج : گونه‌اى كفش ، پاشوش - اين واژه فارسى است - البابُور - كشتى بخارى . البابُونَج - ( ن ) : بابونه ، گياهى است از